خرید بک لینک
امروز خوشحال نبودم،و از این که خوشحال نبودم خیلی ناراحت بودم.بنابراین دیدم که باید بشینم به مشکلات درون خودم فکر کنم،اما نمی تونستم به این موضوع فکر کنم،چون تمام ذهنم درگیر این بود که چرا نمی تونم فکر

برچسب: نویسنده: مهراد خوشنام تاريخ: جمعه 24 آبان 1398 ساعت: 4:26

من و مهرداد (برادر بهزاد) تنها دو بار همدیگه رو دیدیم. در حد یک سلام و احوالپرسی کوتاه. اما الان ۶-۷ ساله که با همدیگه دوستیم. دوستهای پیامکی. هر سال دو بار با هم صحبت میکنیم. یکبار اول پاییز و یک

برچسب: نویسنده: مهراد خوشنام تاريخ: جمعه 24 آبان 1398 ساعت: 4:26

نیم ساعت پیش، یعنی حدود ساعت ۳ صبح، فکری به ذهنم رسید؛

تصمیم گرفتم که امروز به یک بیمارستان روانی مراجعه کنم و بخواهم که معاینهام کنند. اگر سالم بودم بگویم: پس لطفا همهی آدمهای دیگر را بستری کنید.

با تشکر از محسن ر.

برچسب: نویسنده: مهراد خوشنام تاريخ: جمعه 24 آبان 1398 ساعت: 4:26

مرد جوان از میانه ی راهروی واگن قطار به سمت من می آمد، که در انتهای راهرو ایستاده بودم. نوزادی در بغل داشت و دختر چهار پنج ساله اش یک قدم عقب تر به دنبالش می آمد. وقتی به من رسید درب شیشه ای انتهای راهرو را باز کردم که راحت تر رد شود. از کنارم که می گذشت گفت: "ببخشید". یک قدم از من گذشته بود که زیر لب جواب دادم: "خواهش می کنم". و بعد صدای دخترک چهار پنج ساله را شنیدم که به پدرش گفت: "بخشید!"

گاهی بهشت در راهروی واگن قطاری که در دل کویر می خزد به تو هجوم می آورد.

برچسب: نویسنده: مهراد خوشنام تاريخ: جمعه 24 آبان 1398 ساعت: 4:26

آن وقت می گویند تو کرامت نداری! از این روشن تر که با یک «مسخره» گفتنام همه چیز زیر و رو می شود؟!

دیشب تاریخ را چک کردم؛ ۲۹ مهر بود! بعد نگاهی به زمین خشک کردم و آسمان صاف، و زیر لب گفتم: «مسخره!»

نه، نگفتم؛ فقط از ذهنم گذشت. حتی از ذهنم هم نگذشت، جایی درون قلبم این حس به وجود آمد که: «مسخره!». حتی به زمین و آسمان هم نگاه نکردم، چیزی درون خیالم جابجا شد.

یادم باشد امشب قبل از خواب، اگر دیدم دارد سیل به راه میافتد، به آسمان اخم کنم و بگویم: «بسه دیگه! شورش رو در نیار!»

برچسب: نویسنده: مهراد خوشنام تاريخ: جمعه 24 آبان 1398 ساعت: 4:26

صفحه بندی